THE MYSTRY
شنبه 29 بهمن1390Oh - love is a mystery
Oh - love is a mystery
She was the sister of Margarita, it was long long ago
And I told her that I need her, so much she would'nt know
And her brother was Juanito, he was a friend of mine
And I told him that I missing her, but she has no time
And I said Marie amore, you're the girl I adore
Love is a mystery, with a "L" and an "O" and a "V" and an "E"
It's like history, with a "L" and an "O" and a "V" and an "E"
It's ending on the floor, in the heat of the night
With the hands in the air and I hold her tight
And the "L" and an "O" and a "V" and an "E"
I know this girl is a mystery
I drank a lot of cool tequilas, should I go or should I stay
My heart told me I need her, but I'm too shy to say
I drank a lot of Caipirinhas, I was walking like on air
And I told her that I love her, baby on I swear
I said Marie amore, you're the girl I adore
Love is a mystery, with a "L" and an "O" and a "V" and an "E"
It's like history, with a "L" and an "O" and a "V" and an "E"
It's ending on the floor, in the heat of the night
With the hands in the air and I hold her tight
And the "L" and an "O" and a "V" and an "E"
I know this girl is a mystery
Oh - love is a mystery
Oh - love is a mystery
Love is a mystery, with a "L" and an "O" and a "V" and an "E"
It's like history, with a "L" and an "O" and a "V" and an "E"
It's ending on the floor, in the heat of the night
With the hands in the air and I hold her tight
And the "L" and an "O" and a "V" and an "E"
I know this girl is a mystery
Oh - love is a mystery
Oh - love is a mystery
از دل و دیده گرامیتر ... اری دست !
یکشنبه 27 آذر1390
از دل و دیده، گرامی تر هم آیا هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامی تر:
دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گرانرقدر تر است.
هرچه حاصل کنی از دنیا،
دستاوردست!
هر چه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را که شنیده است چنین؟!
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه دلبستگی من با اوست.
در فروبسته ترین دشواری،
در گرانبار ترین نومیدی،
بارها بر سر خود، بانگ زدم:
هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست که هست!
بیستون را یاد آر،
دستهایت را بسپار به کار،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار!
وه، چه نیروی شگفت انگیزی است،
دست هایی که به هم پیوسته است!
به یقین، هر که به هر جای، در آید از پای
دستهایش بسته است!
دست در دست کسی،
یعنی: پیون دو جان!
دست در دست کسی،
یعنی: پیمان دو عشق
دست در دست کسی داری اگر،
دانی،دست،
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست؟!
لحظه ای چند که از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست بر افشانی دست،
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای!
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!
دست گنجینه مهر و هنر است:
خواه بر پرده ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره نقش،
خواه بر دنده چرخ،
خواه بر پرده ساز،
خواه در یاری نابینایی،
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم میزند، اینک، هردم
سر نوشت بشرست،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است که ما
تیر هامان به هدف نیک رسیده است، ولی
دستهامان، نریسده است به هم!
مرحوم فریدون مشیری
زخم های ـ بی نوشدارو !
شنبه 11 تیر1390تو شـعر شهریاری با لحن تازه و نابــــــــــــــ
تو گنج نوشدارو ما زخم های ســــــــــهراب
تسکین درد ما باش تا فرصت است ای مرد
راهی نمانده تا عشـــــــق تا زنده ایم برگرد
حسین غیاثی
پ.ن:
هوا بس ناجوانمردانه گــــــــــــــــــــــــرم است ها!
... دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غ/م/گ/ی/ن است
من بهــــــــــــــــــارم !
پنجشنبه 1 اردیبهشت1390من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقم میکنه
تو بزرگی مثِ شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مثِ شب
خود مهتابی تو اصلا"خود مهتابی تو
تازه وقتی بره مهتاب و هنوز
شب تنها باید ، راه دوری بری تا دم دروازه ی روز.
مث شب رود بزرگی مث شب
تازه روزم که بیاد
تو نمیری
مث شبنم ، مث صبح
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی
اون ململ مه
که روی عطر علفا
مثل "بلاتکلیفی "!
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی
و به بادای بدی ، میخندی !
عاقبت باید مرد
شنبه 13 فروردین1390عید آمد و ما قبا نداریم
با کهنه قبا صفا نداریم
پدر یکی از بهترین دوستانم فوت شد !
همگی بسیار زودتر از آنچه فکرش را میکنیم خواهیم رفت ...
آخـــر خطـــــ
جمعه 13 اسفند1389
هیچ وقت فکر نکن که اینجا آخر ِ آخر ِ خط ِ زندگی ِ توست
اگر روزی احساس کردی که به آخر خط رسیدی
حرف معلم کلاس اولت را به خاطر بیاور
که همیشه میگفت :
نقطه سر خط !
پی نوشت :
۹ اسفند ... ۱۸ ساله شدم !!!
پیر و کمی شکسته !!! :(

